تبليغاتX
بی دست نوشته ها

غزلی بین راهی تقدیم به ...

 

برای گفتن ناگفته ها صدایم کو؟

گشایشی که برآید از این دعایم، کو؟ 

 

برای رفتنم از دستهای بی برگشت

بگو که وسعت آغوش انزوایم کو؟ 


 چه رفته است بر این پا که ردپایم نیست؟

کجای راه تو را اشتباه....؟پایم کو؟ 

 

قبول، عشق به فرجام پوچ محکوم است

ولی بگو که در این راه ابتدایم کو؟ 

 

رسالتم که به پا خیزم از برایت کی؟

وآتشی که برانگیزی از برایم کو؟ 


 به من بگو که چه بر روزگارم آمده است

درون غربت پس کوچه ها خدایم کو؟ 

 

غریبه نیستم اما غریب خواهم مرد

نپرس و هیچ نگو تکه تکه هایم کو؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:22  توسط محمدرضاسیف | 
چون کبوتر که به آغوش هوا برگردد

آنکه از دست دعا رفت ٬ کجا برگردد

 

همدمی نیست و این زمزمه پژواک من است

که خدا خواست صدا سمت صدا برگردد

 

آسمان تیره زمین خشک ٬ خدا باران است

و کسی گفت که ایکاش خدا برگردد

 

راه ها فاصله سازند و مردی می خواست

از نفس سوزترین فاصله ها برگردد

 

نه سر آمدنش بود نه پایی٬ اما

 عشق می خواست که او بی سروپا برگردد

 

گفته ای نیست و این چاره پایانی اوست

 یا که برگردد از این عشق و یا برگردد

 

رد پا نه ٬ که در این راه قدم ریخته ام

تا کسی تکه بدن های مرا برگردد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:28  توسط محمدرضاسیف | 
غزل۱

هرگونه خواست با تو مدرا کند، نشد

با دست زخم زخم تو را وا کند، نشد

 

مانند عکس کوچکی از پشت قاب خواست

خود را کنار خاطره ات جا کند، نشد

 

تا نام کوچکت بنویسد به شیشه خواست

بر چشم سرد پنجره ها ها کند ، نشد

 

دیگر نشد که ساعت در خواب مانده را

با تیک تاک حادثه فردا کند ،نشد

 

نامت نوشت منتظر یک اشاره ماند

 تا آنکه باب معجزه را وا کند، نشد

 

وقتی خدا نخواست که این رود درد را

با یک اشاره معبر موسی کند، نشد

 

با صد حجاب و پرده برون  آمدی که باز

با چشم های بسته تماشا کند، نشد

 

حتی نشد که فاجعه گرم عشق را

با چشم های سرد تو حاشا کند، ... نه­شد

                                                                                                             دی۸۶

 

 

غزل۲

چشم­ها خیره به گل کردن فردا، اما

خیره با گنگ­ترین لحن تماشا،اما

 

قلب­ها منتظر ما شدن من با تو

زخم­ها منتظر من شدن ما، اما

 

همه رفتند و احساس تو را می­فهمید

آنکه واماند در آن حادثه تنها ، اما

 

کوه­ها گرچه رسیدند به دیدار امروز

راه­هامان نرسیدند به یکجا ، اما

 

نهرها عازم دریا شده و می­رفتند

رودها هم نرسیدند به دریا ، اما

 

کافرم من به خدایی که نگاهت را برد

زیر لب قافیه ای گفت خدایا، اما

 

واژه­ها قافیه سازند در ابیات غزل

چشمه قافیه خشکید از اما، اما

                                                                                                                        دی۸۶

 

غزل۳

تا در دهنت سرخی لبخند بریزند

در شاهرگم خون خداوند بریزند

 

در بدرقه رفتن تو دست چناران

تا چند بیفتند و تا چند بریزند

 

از آمدنت تا که بگویند برویند

تا پشت سر آب بریزند بریزند

 

آتشکده­ای سوخته­ام بعد تو شاید

دستان مرا در دهن بند بریزند

 

شاید که ترک خورده تاریخ مرا باز

از شوش بگیرند و به سیوند بریزند

 

ای شوکت ویران شده در من اثرت کو؟

تا پای غرور تو دماوند بریزند

                                                                                              آذر۸۶

 

 

 

غزل۴

روحی عذاب می­دهدم تا تو نیستی

این دست پشت پنجره آیا تو تیستی؟

 

سر می­کشد جنون من از خواب­های تو

سرمی­­زند به هر طرف اما تو نیستی

 

باید به جبر فاصله­ها خو دهم هنوز

خود را کنار خاطره­ات با "تو نیستی"

 

همچون شهاب سوخته ای در مدار مرگ

خط می­زند تمامیت­ا­م را "تو نیستی"

 

من شور گفتن از توام اما همیشه باز

یا من بریده حنجره­ام یا تو نیستی

                                                                                                مرداد۸۶ 

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:24  توسط محمدرضاسیف | 

آب در حافظه­ی  تشنه شدن آبش کرد

عطشی داشت که از کام تو سیرابش کرد

 

جریانی که دلش قرص به کوهستان بود

عاقبت پنجه گودال تو مردابش کرد

 

گرچه از فتنه و نیرنگ  تنی زخمی بود

دست های تو در آن معرکه سهرابش کرد

 

آسمان بود که با حنجره ای بغض آلود

رعدو برقی زد و در پنجره ای قابش کرد

 

نحسی طالع دستان کماندار فلک

همچنان تیر به آغوش تو پرتابش کرد

 

حرف دردی که چو پژواک به سویش برگشت

مختصر بود ولی کوه تو اطنابش کرد

 

شهر بر شانه مردی که ترک برمی داشت

محنتی ریخت که از عشق تو توابش کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:21  توسط محمدرضاسیف | 
هرچند ، فرق راه تا بیراهه کم بود

هرچند ، دل دل کردنم در هر قدم بود

 

بوسیدمت ، اما نه از جنس همیشه

این بوسه جنسش می گذارم ،می روم بود

 

رفتن به دست اختیار عابران ، نه

رفتن برای نسل عابر لاجرم بود

 

لب بر لب هر سطر سطرت می گذارم

ای کاغذی جسمی که روحت در قلم بود

 

بوسیدمت ، اما نه از جنس همیشه

این بوسه جنسش می گذارم ،می روم بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:19  توسط محمدرضاسیف |