تبليغاتX
بی دست نوشته ها

عبور ثانیه ها کار دستمان می داد

و شهر را به زمستان ناگهان می داد

 

غروب بود و دود از سر زمین می رفت

وکرده های زمین را به آسمان می داد

 

غروب بود و شهری که هیچ می فهمید

و روز ، گردن خود را به ریسمان می داد

 

درست آنطرف چارراه دخترکی ،

خودش به چشم خیابانیان نشان می داد

 

و کودکی که برای اعتیاد پدر

گلایل و گل مریم به عابران می داد

 

بغل گرفته خودش را مرد از سرما

و دست سوز زمستان تنش تکان می داد

 

توجهی که نکردند عابران ، حتی

به لحظه های غریبانه ای که جان می داد

 

من و تو مثل درختان سکوت می کردیم

و حجم حادثه ها بوی امتحان می داد

 

خدا تمام جنایات شهر را می دید

ولی به عقربه ها باز هم زمان می داد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:57  توسط محمدرضاسیف | 

نشسته است به پای نیامدت ، شب تا ...

نبود اگر تو نبودی برای شب ، فردا

 

تو انعکاس بهاری برای آمدنت

درخت های تکیده ، گرفته دست دعا

 

تو بغض قرنِ نشسته به ابر بار ندار

بیا که سخت بگرید عبور باران زا

 

دخیل بسته به پاهای سنگ در ساحل

هزار جلبک سبز فراری از دریا

 

لبالبست نوید تو باز می گردی

به قلب های صدف ها و گوش ماهی ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 17:51  توسط محمدرضاسیف | 

وقتي گرفت زخمه به باران ديگري

از ابر می چکید زمستان ديگري

 

در شهر جاي هرچه تقاطع صليب بود

خون مسيح در رگ دوران ديگري

 

سال هزار و سيصد و پنجاه و چند ... قبل

در خون نشسته است خيابان ديگري

 

رگبارهاي وحشت در قلب كوچه ها

گل مي زنند بر سر انسان ديگري

 

با دست هاي فاجعه آميز ديوها

فواره كرده خون پري سان ديگري

 

اين حجله هاي مرگ كه برپا و بازهم

هر روز كوچه شام غريبان ديگري

 

امشب به خون خواهي انديشه هاي او

تشكيل گشته مجلس پنهان ديگري

 

هم عهد مي شوند براي تقاص شب

حتي اگر فدا بشود جان ديگري

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:34  توسط محمدرضاسیف | 

چقدر ساده عبورش را ، حراج چشم خیابان کرد

و بعد دامن پاکش را ، فدای لقمه ای از نان کرد

 

دچار فلسفه پوچی ، که هرچه باد به دنیا باد

گذشت و جسم ظریفش را ، برای وسوسه ارزان کرد

 

گذشت از منِ مغرورش ، تبار و اصلیتش گم شد

به لای لای حیایش را ، دچار خواب زمستان کرد

 

فریب حرف خودش را خورد ، که بار آخر این کار است

خودش برای فروش خودش ، شبیه دست فروشان کرد

 

عروسکی به نمایش شهر ، کنار صحن خیابان ها

به مزد بازی بی شرمش ، شبی فروش فراوان کرد

 

عبور و بوق سواری ها ، نگاه هرزه بعضی ها

و سخت پرده آخر را ، به نقش هرزه نمایان کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:30  توسط محمدرضاسیف | 

می خواهد امشب هم تبِ دریا بگیرد

آرامش از چشم شب دریا بگیرد

 

رازِ بزرگِ مرگِ اقیانوس ها را

می خواهد امشب از لب دریا بگیرد

 

فرق است بین حرف او تا حرف دریا

طوفان اگر در غب غبٍ دریا بگیرد

 

دل را به دریا می زند حتی اگر هم

امشب قمر در عقرب دریا بگیرد

 

می خواهد امشب برخلاف موج دریا

یاغی شود تا منصب دریا بگیرد

 

کافر شود بر مصلحت اندیشی خود

می خواهد امشب مذهب دریا بگیرد

 

شاید شبیه رسم ماهی غرق گردد

در بی هوایی منسب دریا بگیرد

 

چیزی شبیهِ نعشِ ماهی های آزاد

بر روی موجی مرکب دریا بگیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 15:34  توسط محمدرضاسیف | 

غرور بغض شکستند در گلو آن شب

که یخ زدند فقیران بی پتو آن شب

 

عبور عابر بسیار از حوالی او

ولی نکرد کسی قصدِ پرس و جو آن شب

 

کنار کافه ی  گرمای عشقبازی شهر

چگونه لرز گرفتش ، درون جو آن شب

 

به شهر ما درٍ مسجد شبانه می بندند

و یا نداشته بود او سرٍ وضو آن شب

 

و کودکان که برای نبودِ مدرسه ها

دعای برف گرفته به روبرو آن شب

 

به انتظار نشستند صبح برفی را

چه انتظار  بدی شد برای او آن شب

 

دعای کودک معصوم کار خود را کرد

و برف خواست سپیدش شبیه قو آن شب

 

هجوم لرز گرفته قلمروی جسمش

که بند بود حیاتش به تارمو آن شب

 

"سَ سر سَ سَر سَ سَ سرد است" حرف آخر او

و مرگ زندگیش کرد زیر و رو آن شب

 

***

ندیده صحنه ی مرگ تراژدی وارت

ببخش چشم حقیقت نداشت سو آن شب

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 15:10  توسط محمدرضاسیف | 

منکر سردی ظلمت تار ، بر تن یخ زده مهر داغی

سوسوی مبهم یه ستاره ، در زمستان شبی اختناقی

 

در غروبِ غریبِ زمستان ، درپس کوه ها نور پنهان

روز را کرده شامِ غریبان ، مرگ خورشیدها ، بی چراغی

 

فکر دشمن ستیزی سرش بود ، انتها صفحه ی دفترش بود

شاید امشب شبِ آخرش بود ، کرد دنیای خود سی طلاقی

 

مثل یک پیکره  یخ شد افتاد ، سر به پا یکسره یخ شد افتاد

آخرین شب پره یخ شد افتاد ، آخرین مردِ میدانِ باقی

 

یخ زد افتاد از شدتِ درد ، مثل برفاب ها جسمِ او سرد

مرد دهقان سرش را جدا کرد ، بی نبرد و نزاع و تلاقی

 

بر تنِ مکرِ شب رخت نو کرد ، حکم انسانیت را وتو کرد

گردنش را به داسش درو کرد ، مرگ تنهایِ تنهایِ یاغی

 

نقض اسطوره ای قصه ها مرد ، در غریبات و در ناکجا مرد

عین تنهایی و انزوا مرد ،  معنیِ واژه ی " بی سراغی "

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:15  توسط محمدرضاسیف |