تبليغاتX
بی دست نوشته ها - شهر بر شانه مردی که ترک برمی داشت

آب در حافظه­ی  تشنه شدن آبش کرد

عطشی داشت که از کام تو سیرابش کرد

 

جریانی که دلش قرص به کوهستان بود

عاقبت پنجه گودال تو مردابش کرد

 

گرچه از فتنه و نیرنگ  تنی زخمی بود

دست های تو در آن معرکه سهرابش کرد

 

آسمان بود که با حنجره ای بغض آلود

رعدو برقی زد و در پنجره ای قابش کرد

 

نحسی طالع دستان کماندار فلک

همچنان تیر به آغوش تو پرتابش کرد

 

حرف دردی که چو پژواک به سویش برگشت

مختصر بود ولی کوه تو اطنابش کرد

 

شهر بر شانه مردی که ترک برمی داشت

محنتی ریخت که از عشق تو توابش کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:21  توسط محمدرضاسیف |