تبليغاتX
بی دست نوشته ها - خون مسيح در رگ دوران ديگري

وقتي گرفت زخمه به باران ديگري

از ابر می چکید زمستان ديگري

 

در شهر جاي هرچه تقاطع صليب بود

خون مسيح در رگ دوران ديگري

 

سال هزار و سيصد و پنجاه و چند ... قبل

در خون نشسته است خيابان ديگري

 

رگبارهاي وحشت در قلب كوچه ها

گل مي زنند بر سر انسان ديگري

 

با دست هاي فاجعه آميز ديوها

فواره كرده خون پري سان ديگري

 

اين حجله هاي مرگ كه برپا و بازهم

هر روز كوچه شام غريبان ديگري

 

امشب به خون خواهي انديشه هاي او

تشكيل گشته مجلس پنهان ديگري

 

هم عهد مي شوند براي تقاص شب

حتي اگر فدا بشود جان ديگري

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:34  توسط محمدرضاسیف |